سوزان سانتاگ در جدال با مرگ
این نام کتابی است که دیوید ریف، پسر سوزان سانتاگ بعد از مرگ او درباره ی روزهای روبه مرگ مادرش نوشته است. هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که سانتاگ فرزندی دارد یا نه، و اگر هم می دانستم دارد فکر نمی کردم روابطی این قدر عمیق و جدی با هم داشته اند. گرچه ترجمه ی کتاب چندان چنگی به دل نمی زند ولی کتابی است خواندنی به خصوص برای من در این روزها خیلی جالب است این روزهایی که با چند مریضی درگیر هستم و دقیقا نمی دانم که مشکل از کجاست، خواندن کتابی در مورد یکی از شخصیت هایی که برایت اسطوره ای است و واگویه ی روزهای دم مرگش است، اتفاق غریبی است. هم سانتاگ برایم عزیزتر شد و هم با این که اصلا احساس مرگ ندارم نمی توانم به آن فکر نکنم. به روزهایی که می گذرانم فکر می کنم و این که چه بودم و چه شدم و چقدر از اینی که الان هستم آن چیزی بوده که می خواستم ( که البته خیلی خیلی کم آن بوده ) و همه ی این ها از این فکر که فردا صبح دوباره باید بلند شوم و سرکار بروم و روزمرگی ام را پشت سر بگذارم دلزده ترم می کند و می دانم که فردا صبح بلند می شوم و سرکارم می روم. گرچه خیلی ها می گویند که کارت خیلی خوب است تنوع دارد و در عین حال امنیت و آرامش ولی خودم می دانم که دلم امنیت و آرامش نمی خواهد، نمی خواست.
۱ نظر:
روزهای روزمرگی...... روزمرگی روزها.....
فکر بیدار شدن.
ارسال یک نظر