شنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۱

سوزان سانتاگ در جدال با مرگ
این نام کتابی است که دیوید ریف، پسر سوزان سانتاگ بعد از مرگ او درباره ی  روزهای روبه مرگ مادرش نوشته است. هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که سانتاگ فرزندی دارد یا نه، و اگر هم می دانستم دارد فکر نمی کردم روابطی این قدر عمیق و جدی با هم داشته اند. گرچه ترجمه ی کتاب چندان چنگی به دل نمی زند ولی کتابی است خواندنی به خصوص برای من در این روزها خیلی جالب است این روزهایی که با چند مریضی درگیر هستم و دقیقا نمی دانم که مشکل از کجاست، خواندن کتابی در مورد یکی از شخصیت هایی که برایت اسطوره ای  است و واگویه ی روزهای دم مرگش است، اتفاق غریبی است. هم سانتاگ برایم عزیزتر شد و هم با این که اصلا احساس مرگ ندارم نمی توانم به آن فکر نکنم. به روزهایی که می گذرانم فکر می کنم و این که چه بودم و چه شدم و چقدر از اینی که الان هستم آن چیزی بوده که می خواستم ( که البته خیلی خیلی کم آن بوده ) و همه ی این ها از این فکر که فردا صبح دوباره باید بلند شوم و سرکار بروم و روزمرگی ام را پشت سر بگذارم دلزده ترم می کند و می دانم که فردا صبح بلند می شوم و سرکارم می روم. گرچه خیلی ها می گویند که کارت خیلی خوب است تنوع دارد و در عین حال امنیت و آرامش ولی خودم می دانم که دلم امنیت و آرامش نمی خواهد، نمی خواست.

پنجشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۱

بیش از یک سال است که هیچی برای این جا ننوشته ام. قبلش هم خیلی نمی نوشتم ولی  سردرگمی و کلافگی این یک سالم را از این ننوشتن بیشتر فهمیدم. حتی یادداشت های روزانه ام هم خیلی پراکنده تر و خلاصه تر و بی حوصله  تر شده است. همان چند پست ناچیزی هم که قبلا روی فیس بوک می نوشتم، مدت هاست که تعطیل شده است. یک جور نگرانی از خود افشاگری همیشه مانع از راحت نوشتنم می شود. شاید مرتب خواندن وبلاگ فیروزه گلسرخی کمکم کند چون او به نهایت می تواند خودش را نقد کند و درمورد همه ی فکرهایش بنویسد و یک خودافشاگر واقعی است. حتی وبلاگ های دوستان را هم این یک سال خیلی خیلی کم خوانده ام، وبلاگ فیروزه (گلسرخ) و تخت شماره دوازده.