آنقدر نازک شده ام که فکر می کنم دیگر طاقت دیدن هامون را هم ندارم. هامون روزهای بی تجربگیم.
ببخشید من فکر کردم ارسال نشد تکرارکردم منظورم نبود که چهاربارحرفمو تکرارکنم.:)
من که دیوانه شدم از دست اینجا به سرانگشتی ثبت می شود.
اتفاقا به نظرم دیدن هامون یا چیزهایی از این دست که مال روزهای فراموش شده است، تلنگرهای خوبی به آدم می زند. گاهی حتی شکستن با آن ها خوشایند است. از پس این شکستن ها زخم های دردناکی می آیند که دردشان آدم را زنده و سرپا نگه می دارد
ارسال یک نظر
۴ نظر:
آنقدر نازک شده ام که فکر می کنم دیگر طاقت دیدن هامون را هم ندارم. هامون روزهای بی تجربگیم.
ببخشید من فکر کردم ارسال نشد تکرارکردم منظورم نبود که چهاربارحرفمو تکرارکنم.:)
من که دیوانه شدم از دست اینجا به سرانگشتی ثبت می شود.
اتفاقا به نظرم دیدن هامون یا چیزهایی از این دست که مال روزهای فراموش شده است، تلنگرهای خوبی به آدم می زند. گاهی حتی شکستن با آن ها خوشایند است. از پس این شکستن ها زخم های دردناکی می آیند که دردشان آدم را زنده و سرپا نگه می دارد
ارسال یک نظر