وقتی یک نفر برایم مهم است، چندان فرقی نمی کند چه نسبتی با او دارم. دایم در ذهنم راه می رود. با او حرف می زنم، کارهایی را برایش انجام می دهم و گاهی حتی خوابش را می بینم. خیلی فرقی نمی کند که زن باشد یا مرد، کم سن و سال باشد یا بزرگ سال، هم سن های خودم یا خیلی بزرگتر. این به خودی خود بد نیست. گاهی خیلی هم خوب است. چیزی که خوب نیست این است که یک نفر برایت مهم باشد و از تو کوچکتر باشد و برایت خیلی مهم باشد و در مرحله ای از زندگی باشد که خودت هم گذرانده ای و به نظرت باید این دوران را گذارند و نمی توانی چندان درمورد درست و غلط بودنش حرفی بزنی ولی ته دلت دایم این حرف باشد که شاید چند سال دیگر که به این روزهایت فکر می کنی دلت بخواهد بعضی چیزها طور دیگر می بود و می دانم که نمی توانم این را بگویم. این از آن چیزهایی نیست که بتوان گفت «من هم همین طور بودم ولی... » یا «همه ی آدم ها همین طورند ولی باید این کار رااین طوری پیش ببری که...»
زندگیِ گاه لعنتی به اندازه ی آدم هایش راه زیستن دارد و راه فهمیدن اشتباه ها و تو حق نداری کسی را از این حق محروم کنی به خاطر آن چه که الان هستی.
۱ نظر:
چیزی که پدرها و مادرها نمی فهمند فرق بین تجربه کردن و باتجربه شدن است. تجربه ای که آدم می کند تاثیری می گذارد که هرگز به خاطر نفس اتفاق ِ خود تجربه نیست، به خاطر وقوعش در زمانی خاص و در شرایطی خاص است. بگذریم از اینکه آدمها چه قدر فرق دارند و چه قدر همین آدمها در برهه های مختلف زندگی شان با "خود"شان متفاوت می شوند.
گرفتن چیزها گاهی برای از دست دادنشان است. برای وسوسه نشدن که زمانی سراغ آنها بروی که نتوانی از دستشان بدهی.
چیزها هرگز جور دیگری نمی شوند، همیشه چیزی هست در ما که ناآزموده ست.
گاهی در تقابل با بعضی اتفاق ها جسارت اینکه انها را در معرض دید قرار دهیم نداریم. در نهایت وقتی از هر جانب سطوح خاکستری و خالی در ذهنمان می ماند، به نظر من، به خاطر خودمان است.
ارسال یک نظر