بالاخره باران بارید. روزهای سخت بی بارانی را پشت سر گذاشتیم. البته هیچ معلوم نیست که چقدر دیگر باران در راه خواهد بود. شاید خشکی دوباره ما را با خود ببرد به روزهای جانکاهی که هوا هم چون تکه هایی جامد و سخت از گلویت پایین می رود و در مسیرش همه چیز را به غایت می خراشاند. نمی دانم از آلودگی است یا چی که ذهنم کاملا تعطیل است. مسیرهای فکری همه خشکیده اند و احساستم فقط به شکل دلزدگی از همه چیز بروز می کند. حتی به گذشته و آینده فکر نمی کنم. مثل هیچم. خودِ هیچ
۱ نظر:
به قحطی فکر می کنم و به سیل و هجوم بی حوصلگی... هیچ ..
ارسال یک نظر