دوشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۹

چه روزهای عجیبی
چه روزهای سختی
یک یادداشت باید بنویسم درمورد چیزهایی که از آن ها می ترسم. به خصوص که یکی از آن موارد جذاب و جالب ترسم را برای دوتا از دوستانم تعریف کرده ام و با این که ازشان قول گرفته ام که آن ها در نوشته هایشان از آن سو استفاده نکنند ولی می ترسم وسوسه شوند و آن را جایی در داستان هایشان تعریف کنند.
اما به غیر ازآن،
چه روزهای عجیبی
چه روزهای سختی

سه‌شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۹

وقتی یک نفر برایم مهم است، چندان فرقی نمی کند چه نسبتی با او دارم. دایم در ذهنم راه می رود. با او حرف می زنم، کارهایی را برایش انجام می دهم و گاهی حتی خوابش را می بینم. خیلی فرقی نمی کند که زن باشد یا مرد، کم سن و سال باشد یا بزرگ سال، هم سن های خودم یا خیلی بزرگتر. این به خودی خود بد نیست. گاهی خیلی هم خوب است. چیزی که خوب نیست این است که یک نفر برایت مهم باشد و از تو کوچکتر باشد و برایت خیلی مهم باشد و در مرحله ای از زندگی باشد که خودت هم گذرانده ای و به نظرت باید این دوران را گذارند و نمی توانی چندان درمورد درست و غلط بودنش حرفی بزنی ولی ته دلت دایم این حرف باشد که شاید چند سال دیگر که به این روزهایت فکر می کنی دلت بخواهد بعضی چیزها طور دیگر می بود و می دانم که نمی توانم این را بگویم. این از آن چیزهایی نیست که بتوان گفت «من هم همین طور بودم ولی... » یا «همه ی آدم ها همین طورند ولی باید این کار رااین طوری پیش ببری که...»

زندگیِ گاه لعنتی به اندازه ی آدم هایش راه زیستن دارد و راه فهمیدن اشتباه ها و تو حق نداری کسی را از این حق محروم کنی به خاطر آن چه که الان هستی.

پنجشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۹

کمی از هامون را روی You Tube نگاه کردم. به اندازه ی قبل بدبختش شدم.

چهارشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۹

بالاخره باران بارید. روزهای سخت بی بارانی را پشت سر گذاشتیم. البته هیچ معلوم نیست که چقدر دیگر باران در راه خواهد بود. شاید خشکی دوباره ما را با خود ببرد به روزهای جانکاهی که هوا هم چون تکه هایی جامد و سخت از گلویت پایین می رود و در مسیرش همه چیز را به غایت می خراشاند.
نمی دانم از آلودگی است یا چی که ذهنم کاملا تعطیل است. مسیرهای فکری همه خشکیده اند و احساستم فقط به شکل دلزدگی از همه چیز بروز می کند. حتی به گذشته و آینده فکر نمی کنم. مثل هیچم. خودِ هیچ