پنجشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۹

شام غریبان و محفل آشنایان

زندگی اجتماعی پدیده ای است که از روزمره ی ما رخت بربسته است. بیرون بودن از خانه و خود بودن برای ما فراموش شده است. وقت هایی مثل امشب که شام غریبان است،‌ فرصتی است که عقده ی دل باز کنیم. باربط و بی ربط در این مراسم حضور دارند. رفتیم دوری زدیم و کمی دیگران را نگاه کردیم و برگشتیم خانه و من با خودم در کشاکش بودم که شمع بخرم که کنار دیگران بروم شمع ها را روشن کنم و گم بشوم در میان جمعیت یا که گذرگاه های خلوت را برگزینم و به نگاهی از دور اکتفا کنم؛ گذرگاه خلوت را برگزیدیم و به خانه برگشتیم. راضی هم بودم ولی هنوز دلم برای زندگی اجتماعی تنگ است.

چهارشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۹

پراگی ها

«تجربه های خارق العاده ای که در این قرن چه به عنوان فرد، و چه به عنوان گروه از سر گذرانده ایم می توانند سخت به بی راهه مان بیندازند. ما متأثر از شوق نتیجه گیری از تجربه ی تلخ مان به ارتکاب اشتباه های ویرانگری سوق داده می شویم، که به جای آن که ما را به وضعیت آزادی و عدالتی که آرزوی دستیابی به آن را داریم نزدیک تر کنند، به جهت عکس سوق مان می دهند. تجربه های سخت، به خودی خود،‌ راه خرد را نمی گشایند. تنها در صورتی می توانیم به خرد دست یابیم که قادر باشیم از دور به قضاوت درباره ی تجربیات مان بنشینیم.»
کتاب روح پراگ - ایوان کلیما - فروغ پوریاوری - نشر آگه
اولین بار با ترجمه ی فروغ پوریاوری درسال ۷۱ آشنا شدم. با خواندن کتاب شوخی میلان کوندرا. گویا پوریاوری با نثر این پراگی ها خوب ارتباط می گیرد.

دوشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۹

روی صندلی نشسته ام. پشت یک میز. هیچ کاری نمی کنم. فقط موسیقی گوش می کنم. تک نوازی تار. پیام جهانمانی. چه عادت فراموش شده ای. دلم گرفت از این همه بی مروتی که با خودم و با موسیقی ایرانی این سال ها داشته ام.

آمدم برای خودم

بالاخره آمدم این جا بنویسم. برای خودم، برای این که هیچ کس هنوز این وبلاگ را نمی شناسد. گرچه خواننده های خیالی را در نظر مجسم می کنم. قبل از آن که بخواهم به آن ها فکر کنم، آن ها هستند و اصلا آن ها هستند که مرا وادار به نوشتن می کنند. فکر می کنم این ذات نوشتن است: برای کسی نوشتن، نمی دانی کیست و کجاست ولی هست. مخاطبی که گرچه کاملا موجود خیالی ذهنم است اما هست. کمی شبیه به حالت دختربچه هایی است که تنهایی در اتاقی خالی با موسیقی می رقصند و حرکات و حالت چهره ی خود را مطابق با حالت رقصنده ی خیالی مقابلشان تنظیم می کنند و حتی برای تماشاگرانی که از رقصیدن آن ها مشعوف شده اند عشوه های دخترانه می آیند.
مخاطب نوشتن نامشخص تر است ولی واقعی تر، عام تر است ولی خاص تر.