چهارشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۸

خواب های زیادی می بینم. خیلی زیاد. نمی دانم میزان دلمردگی هایم از آن خواب ها می آیند یا از بیداری هایم.
خواب هایم را دوست دارم. به سختی به خاطرشان می آورم. خیلی خیلی سخت.
خواب هایم سختند، تلخند، دورند و مرا از مسیر هرروزه ی زندگی دور می کنند. نمی دانم به کجا می برندم. هیچ از آن ها به یاد ندارم، غیر از تک قاب هایی، رنگ هایی و لحظه های درگذر نامعلومی.

دوشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۸

این اولین نوشته ای است که این جا می گذارم. قبل از آن که وبلاگم را بسازم( البته یکی از دوستان برایم ساخت ) فکر می کردم که چقدر حرف هایی دارم که دوست دارم این جا بنویسم. ولی حالا چند روز از درست شدن این وبلاگ می گذرد و نمی دانم دقیقا چه چیزهایی هست که دلم می خواهد بنویسمشان . شاید گذاشتن این یادداشت به عنوان اولین مطلب بیهوده باشد ولی گاهی یادآوری این بیهودگی کارهایی که می کتم برایم انگیزاننده است.